|
خواهشا شرمنده چون فقط آخره هفته میرم آآآآپ کنم. بی گناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق یوسف از دامان پاک خود به زندان میرود (از یه دوست)
واقعا شرمنده که دیر دیر آآآآپ میکنم این ۲ هفته هم نافرم سرما خورده بودم هم امتحانای خفن داشتم بجاش الان جبران کردم
گاه دلتنگ می شوم دلتنگتر از همه دلتنگی ها گوشه ای می نشینم وحسرتها را می شمارم و باختن ها را و صدای شکستن ها را ... نمی دانم من کدام امید را نا امید کرده ام و کدام خواهش را نشنیدم و به کدام دلتنگی خندیدم که اینچنین دلتنگم؟
سفر طولانی و راه و بی راه است. و تو باید تنها سفر کنی! بدون هیچ نقشه،بدون هیچ راهنما. چاره ای دیگر نداری. نمی توانی از سفر بگریزی، تو ناگزیر از سفر کردنی!
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم. از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم. سگ هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم . قطعه كوتاهی از دان هرالد كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى «اگر عمر دوباره داشتم...»که او را در جهان معروف كرد
گردنم منتظر حلقه ي دستان تو بود. ليک ديدم به دو چشم نگران . دستهاي تو گذشت همچو آبي که روان بود به سوي دگران
تنها برای تو می نویسم برای تو که برق چشمانم را زنده می کنی برای دستان تو که گرمای عشق را خجالت زده می کند برای لبانت که جز ترنم محبت را نمی بوسند برای تپش های قلبت که نبضم را به زدن وا می دارد با توست که روز و شبم معنا دارد تنها برای تو می نویسم برای تو که...!!!! در مکتب ما رسم فراموشی نیست در مسلک ما عشق هم آغوشی نیست مهر تو اگر به هستی ما افتاد هرگز به سرش خیال خاموشی نیست.
-آنکه ثروت خود را باخت- زیاد باخته است. ولی آنکه شهامت خود را باخت پاک باخته است.((سروانتس))
-از همه اندوهگین تر شخصی است که بیشتر میخندد.((ژان پل سارتر)) -جوانی صندوق در بسته ای است که فقط پیران می دانند درون آن چیست.((دوکلوس)) -زندگی کردن حتی با عشق گمشده نیز شیرین تر است از زندگی بدون عشق.((تاگور)) -خدمت به خلق وظیقه نیست بلکه لذت است.((زرتشت))
دارم شبیه آینه ای پیر می شوم ازدیدن صدای خودم سیر می شوم با قار قار گنگ کلاغی همیشگی با خاطرات تلخ تو در گیر می شوم کم کم عصای باور من رابیاورید دارم میان قصه زمین گیر می شوم آتش بیار معرکه شد دست سرنوشت یا خود اسیر پنجه تقدیر می شوم در خویش می گریزم واز ارتفاع اشک با گریه سکوت سرازیر می شوم باور نمی کنم که به آخر رسیده ام وقتی چنین درآینه تکثیر می شوم رویای من به روی خیالت گشوده است امشب اگر نیایی ، دلگیر می شوم "علی رضوانی راد"
فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذيرفت . او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه،نا اميد و در عذاب بودند. هركدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشقها بلند تر از بازوي آنها بود،بطوريكه نميتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب انها وحشتناك بود. آنگاه خداوند گفت : اكنون بهشت را به تو نشان ميدهم. او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا ، جمعي از مردم ، همان قاشقهاي دسته بلند . ولي در آنجا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اينجا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند ، با آنكه همه چيزشان يكسان است ؟
در طول زندگی دراز خود نکته ای را آموختم: همه ی علم ما ، هر گاه با جهان واقع مقایسه شود ، ابتدایی و کودکانه است ، اما باز هم ارزشمندترین چیزی است که در اختیار داریم. (آلبرت انیشتین) مساله ی مهم این است که از سوال کردن باز نایستید.
خدایا ممنون از اینکه همیشه مراقب منی و با اینکه غرق گناهم رو ازم بر نمی گردونی .خدایا تو اراده کنی زمین و هر چه هست و نیست نابوده .ما بنده های تو گناه می کنیم و تو می بخشی خدایا تو قادری به هر کاری اما تویی که از بنده هات می گذری.خدایا به حق خدایی تنها شایسته توست و بس. با تمام احساسم دوستت دارم.
زندگي چيدن سيبي است که بايد چيد و رفت |
About![]()
سلام
Home
|